تبليغاتX
همنشین دل - بستنی....

 

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد وپشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :((یک بستنی میوهای چند است؟))پیشخدمت پاسخ داد ))50سنت )). پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید :))یک بستنی ساده چند است ؟)) در همین حال ،تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند . پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:((35سنت)). پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت :((لطفا یک بستنی ساده ))پیشخدمت بستنی را آورد وبه دنبال کار خود رفت .پسرک نیز پس از خوردن بستنی ،پول را به صندوق پرداخت ورفت .

وقتی پیشخدمت بازگشت ،از آنچه دید حیرت کرد.انجا کنار ظرف خالی بستنی ،2سکه ی 5 سنتی و 5 سکه ی 1سنتی گذاشته شده بود ..........(((برای انعام پشخدمت)))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:3  توسط تمنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به دوستای عزیزم
من تمنا هستم 19ساله از اهواز
امیدوارم از وبلاگم نهایت استفاده رو ببرید
در هر لحظه منتظر شما هستم .....

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
در اوج تنهایی (نینای گلم )
تپش سایه(نگار عزیزم)
ستون نگاه (مهتاب جونم)
ساده رنگ (ستاره مهربون)
شب یلدا(هستی خوبم)
بهبهان و طالع بینی
خیلی بدی
سوته دلان
شبزده
شب ،سکوت،کویر
آریایی عزیز
سپهر عزیز
زندونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

تمنا