تبليغاتX
همنشین دل - ماچقدر فقیر هستیم!!!

 

Uploaded Image

 

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند .آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر،مرداز پسرش پرسید :(نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟)
پسر پاسخ داد :(عالی بود پدر!)
پدر پرسید :(آیا به زندگی آنها توجه کردی؟)
پسر پاسخ داد (بله پدر!)
وپدرپرسید :(چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟)
پسر کمی اندیشید وبعد به ارامی گفت:(فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم وانها چهارتا.ما در حیاط مان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم وانها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ،اما باغ آنها بی انتهاست!)
با شنیدن حرفها ی پسر،زبان مرد بند آمد ه بود .پسر بچه اضافه کرد:(متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!)

 

برگرفته از هفده داستان کوتاه کوتاه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:17  توسط تمنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به دوستای عزیزم
من تمنا هستم 19ساله از اهواز
امیدوارم از وبلاگم نهایت استفاده رو ببرید
در هر لحظه منتظر شما هستم .....

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
در اوج تنهایی (نینای گلم )
تپش سایه(نگار عزیزم)
ستون نگاه (مهتاب جونم)
ساده رنگ (ستاره مهربون)
شب یلدا(هستی خوبم)
بهبهان و طالع بینی
خیلی بدی
سوته دلان
شبزده
شب ،سکوت،کویر
آریایی عزیز
سپهر عزیز
زندونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

تمنا