![]() |
![]() |
|
|
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد وپشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :((یک بستنی میوهای چند است؟))پیشخدمت پاسخ داد ))50سنت )). پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید :))یک بستنی ساده چند است ؟)) در همین حال ،تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند . پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:((35سنت)). پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت :((لطفا یک بستنی ساده ))پیشخدمت بستنی را آورد وبه دنبال کار خود رفت .پسرک نیز پس از خوردن بستنی ،پول را به صندوق پرداخت ورفت . وقتی پیشخدمت بازگشت ،از آنچه دید حیرت کرد.انجا کنار ظرف خالی بستنی ،2سکه ی 5 سنتی و 5 سکه ی 1سنتی گذاشته شده بود ..........(((برای انعام پشخدمت))) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:3 توسط تمنا |
|
|
سلام به دوستای عزیزممممممم دوستای خوبم امیدوارم از اهنگ وبلاگم خوشتون امده باشه... اهنگ این وبلاگ رو محسن عزیز دوست خوبمون گذاشتن و جا داره که ازشون تشکر کنم ... دوستای خوبم ممنون از ایمیل هاتون این داستان کوتاه رو یکی از دوستان عزیز برای من فرستاده و ازشون ممنونم امیدوارم که از این پست هم خوشتون بیاد ..... منتظرایمیل هاتون هستم
يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي و ... داشتن قايم موشك بازي مي كردن تا نوبت به ديوانگي رسيد. همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبود. فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته ي گل سرخ قايم شده و ديوانگي رو خبر كرد و اونم يه خار بزرگ برداشت و توي بوته ي گل سرخ فرو كرد. فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراقش رفتن ديدن چشاش كور شده و ديوانگي كه خودش رو مقصر مي دونست تصميم گرفت كه هميشه عشق رو همراهي كنه و از اون روز به بعد هر موقع عشق به سراغ معشوقش مي ره بديهاي اونو نمي بينه و ديوانگي هميشه كنارشه
فرستنده:علی عزیز |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:31 توسط تمنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به دوستای عزیزم
من تمنا هستم 19ساله از اهواز امیدوارم از وبلاگم نهایت استفاده رو ببرید در هر لحظه منتظر شما هستم ..... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|