![]() |
![]() |
|
|
سلام به دوستای عزیزم امیدوارم خوب باشید دوستان، این پست رو یکی از دوستای خوبمون فرستاده وبه درخواستش این مطلب رو می ذارم واز همین جا ازشون تشکر می کنم ... دوستای خوبم از این پست به بعد هر کس بخواد می تونه داستان های کوتاه وجالب رو برام میل بزنه ومن در وبلاگم بذارم اینم ادرس ایمیل من همیشه سبز باشید منتظر تون هستم
زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم مغازه دار گفت : نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نيست خودم ميدهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست.مغازه دار از روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر. زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد وچيزي رويش نوشت و آن راروي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتري از سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي آن چه نوشته شده است. روي کاغذ ، فهرست خريد نبود دعاي زن بود که نوشته بود : اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد. زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است. فرستاد ه ازآریایی عزیزدوست خوبمون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:25 توسط تمنا |
|
مردی، دیر وقت ،خسته وعصبانی،از سر کار به خانه بازگشت . دم در،پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:9 توسط تمنا |
|
|
سلام سلام بر کسی که شرمنده ی رویشم ای که دستان پرمهرت، بر جهان سایه افکنده ای که هر لحظه از گناهنمان غمگینی ای که ما را تنها نمی گذاری کجایییییییییییییییییی؟ مارا از برزخ زندگی ،ما را از گودال ترس ،ما را از ناآگاهی نجات ده ای مهدی ای مولا کی می توانم آمدنت را ببینم کی می توانم رویت را ببینم مولایم کی می آیی کی؟؟؟؟؟؟؟ کی؟؟؟؟؟؟؟
در انتظارت دقیقه ها را.... ثانیه ها را.... با نگاهم تلفیق می کنم - تمنا-
دوستای عزیزممممممممممممممممممم عیدتون مبارک باشهههههههههههههههههههههه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:16 توسط تمنا |
|
|
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند .آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر،مرداز پسرش پرسید :(نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟)
برگرفته از هفده داستان کوتاه کوتاه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:17 توسط تمنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به دوستای عزیزم
من تمنا هستم 19ساله از اهواز امیدوارم از وبلاگم نهایت استفاده رو ببرید در هر لحظه منتظر شما هستم ..... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|