تبليغاتX
همنشین دل

سلام به دوستای عزیزم

امیدوارم خوب باشید

دوستان، این پست رو یکی از دوستای خوبمون فرستاده وبه درخواستش این مطلب رو می ذارم واز همین جا ازشون تشکر می کنم ...

دوستای خوبم از این پست به بعد هر کس بخواد می تونه داستان های کوتاه وجالب رو برام میل بزنه

ومن در وبلاگم بذارم

اینم ادرس ایمیل من

Tamana_tamana2002@yahoo.com

 

همیشه سبز باشید

منتظر تون هستم

 

 

 

زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم مغازه دار گفت : نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نيست خودم ميدهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست.مغازه دار از روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر. زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد وچيزي رويش نوشت و آن راروي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتري از سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي آن چه نوشته شده است. روي کاغذ ، فهرست خريد نبود دعاي زن بود که نوشته بود : اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد. زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است.

 

فرستاد ه ازآریایی عزیزدوست خوبمون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط تمنا | 

مردی، دیر وقت ،خسته وعصبانی،از سر کار به خانه بازگشت . دم در،پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .
بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما.چه سوالی؟
بابا،شما برای هر ساعت کار ،چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:((این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟))
فقط می خواهم بدونم. بگویید برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم ،20دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود ،آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد وگفت :((می شود لطفا 10دلار به من قرض بدهید ؟))
مرد بیشتر عصبانی شد وگفت:((اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال ،فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو،فکر کن وببین که چرا این قدر خود خواه هستی . من هرروز ،سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم))
پسر کوچک ،آرام به اتاقش رفت ودر را بست.
مرد نشست وبازهم عصبانی تر شد :((چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد ؟))
بعد از حدود یک ساعت ،مردآرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده . شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند .
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم ؟
نه پدر بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم . امروز کارم سخت وطولانی بود وهمه ی ناراحتی ها یم را سر تو خالی کردم . بیا این 10دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست،خندید وفریاد زد))متشکرم بابا!))بعد دستش را زیر بالشش برد وچند اسکناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصبانی شد وغرولند کنان گفت:((با اینکه خودت پول داشتی ،چرا باز هم پول خواستی ؟))
پسر کوچولو پاسخ داد:((برای اینکه پولم کافی نبود،ولی الان هست. حالا من 20دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم....))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:9  توسط تمنا | 
 

سلام

سلام بر کسی که شرمنده ی رویشم

 

ای که دستان پرمهرت، بر جهان سایه افکنده

ای که هر لحظه از گناهنمان غمگینی

ای که ما را تنها نمی گذاری

 

کجایییییییییییییییییی؟

 

مارا از برزخ زندگی ،ما را از گودال ترس ،ما را از ناآگاهی  نجات ده

 

ای مهدی        ای مولا انتظار

 

کی می توانم آمدنت را ببینم

کی می توانم رویت را ببینم 

 

مولایم کی می آیی

کی؟؟؟؟؟؟؟

کی؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

در انتظارت دقیقه ها را.... ثانیه ها را.... با نگاهم تلفیق می کنم

 

- تمنا-

 

یا ابا صالح

 

Uploaded Image

دوستای عزیزممممممممممممممممممم عیدتون مبارک باشهههههههههههههههههههههه

 

Uploaded Image

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط تمنا | 

 

Uploaded Image

 

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند .آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر،مرداز پسرش پرسید :(نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟)
پسر پاسخ داد :(عالی بود پدر!)
پدر پرسید :(آیا به زندگی آنها توجه کردی؟)
پسر پاسخ داد (بله پدر!)
وپدرپرسید :(چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟)
پسر کمی اندیشید وبعد به ارامی گفت:(فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم وانها چهارتا.ما در حیاط مان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم وانها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ،اما باغ آنها بی انتهاست!)
با شنیدن حرفها ی پسر،زبان مرد بند آمد ه بود .پسر بچه اضافه کرد:(متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!)

 

برگرفته از هفده داستان کوتاه کوتاه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:17  توسط تمنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به دوستای عزیزم
من تمنا هستم 19ساله از اهواز
امیدوارم از وبلاگم نهایت استفاده رو ببرید
در هر لحظه منتظر شما هستم .....

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
در اوج تنهایی (نینای گلم )
تپش سایه(نگار عزیزم)
ستون نگاه (مهتاب جونم)
ساده رنگ (ستاره مهربون)
شب یلدا(هستی خوبم)
بهبهان و طالع بینی
خیلی بدی
سوته دلان
شبزده
شب ،سکوت،کویر
آریایی عزیز
سپهر عزیز
زندونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

تمنا