تبليغاتX
همنشین دل
 

 

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد . او از پیدا کردن این پول ،ان هم بدون هیچ زحمتی ،خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمهای باز ،سرش را به به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!).او در مدت زندگیش ،296سکه ی 1سنتی ،48سکه ی 5سنتی ،19سکه ی 10سنتی،16سکه ی 25سنتی ،2سکه ی نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده ی 1دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13دلارو 26سنت.

در برابر به دست آوردن این 13دلار و 26سنت،او زیبایی دل انگیز31369طلوع خورشید،درخشش157رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرما یپاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ،در حالی که شکلی به شکل دیگر در می آمدند،ندید.پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هرگز جز ئی از خاطرات او نشد             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:24  توسط تمنا | 

 

 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد وپشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :((یک بستنی میوهای چند است؟))پیشخدمت پاسخ داد ))50سنت )). پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید :))یک بستنی ساده چند است ؟)) در همین حال ،تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند . پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:((35سنت)). پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت :((لطفا یک بستنی ساده ))پیشخدمت بستنی را آورد وبه دنبال کار خود رفت .پسرک نیز پس از خوردن بستنی ،پول را به صندوق پرداخت ورفت .

وقتی پیشخدمت بازگشت ،از آنچه دید حیرت کرد.انجا کنار ظرف خالی بستنی ،2سکه ی 5 سنتی و 5 سکه ی 1سنتی گذاشته شده بود ..........(((برای انعام پشخدمت)))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:3  توسط تمنا | 

 

به نام خدای عشق

سلام به دوستای عزیزممممممم

دوستای خوبم امیدوارم از اهنگ وبلاگم خوشتون امده باشه...

اهنگ این وبلاگ رو محسن عزیز دوست خوبمون گذاشتن و  جا داره که ازشون تشکر کنم ...

دوستای خوبم ممنون از ایمیل هاتون

این داستان کوتاه رو یکی از دوستان عزیز برای من فرستاده و ازشون ممنونم

امیدوارم که از این پست هم خوشتون بیاد .....

منتظرایمیل هاتون هستم

3Jokes_Love%20(5).jpg

يه روز عشق و ديوانگي و محبت و فضولي و ... داشتن قايم موشك بازي مي كردن تا نوبت به ديوانگي رسيد. همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبود. فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته ي گل سرخ قايم شده و ديوانگي رو خبر كرد و اونم يه خار بزرگ برداشت و توي بوته ي گل سرخ فرو كرد. فرياد عشق بلند شد وقتي همه به سراقش رفتن ديدن چشاش كور شده و ديوانگي كه خودش رو مقصر مي دونست تصميم گرفت كه هميشه عشق رو همراهي كنه و از اون روز به بعد هر موقع عشق به سراغ معشوقش مي ره بديهاي اونو نمي بينه و ديوانگي هميشه كنارشه
                                                         فرستنده:علی عزیز
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:31  توسط تمنا | 

سلام به دوستای عزیزم

امیدوارم خوب باشید

دوستان، این پست رو یکی از دوستای خوبمون فرستاده وبه درخواستش این مطلب رو می ذارم واز همین جا ازشون تشکر می کنم ...

دوستای خوبم از این پست به بعد هر کس بخواد می تونه داستان های کوتاه وجالب رو برام میل بزنه

ومن در وبلاگم بذارم

اینم ادرس ایمیل من

Tamana_tamana2002@yahoo.com

 

همیشه سبز باشید

منتظر تون هستم

 

 

 

زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم مغازه دار گفت : نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نيست خودم ميدهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست.مغازه دار از روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر. زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد وچيزي رويش نوشت و آن راروي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتري از سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي آن چه نوشته شده است. روي کاغذ ، فهرست خريد نبود دعاي زن بود که نوشته بود : اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد. زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است.

 

فرستاد ه ازآریایی عزیزدوست خوبمون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط تمنا | 

مردی، دیر وقت ،خسته وعصبانی،از سر کار به خانه بازگشت . دم در،پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود .
بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما.چه سوالی؟
بابا،شما برای هر ساعت کار ،چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:((این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟))
فقط می خواهم بدونم. بگویید برای هر ساعت کار،چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم ،20دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود ،آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد وگفت :((می شود لطفا 10دلار به من قرض بدهید ؟))
مرد بیشتر عصبانی شد وگفت:((اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال ،فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو،فکر کن وببین که چرا این قدر خود خواه هستی . من هرروز ،سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم))
پسر کوچک ،آرام به اتاقش رفت ودر را بست.
مرد نشست وبازهم عصبانی تر شد :((چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد ؟))
بعد از حدود یک ساعت ،مردآرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده . شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند .
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم ؟
نه پدر بیدارم.
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم . امروز کارم سخت وطولانی بود وهمه ی ناراحتی ها یم را سر تو خالی کردم . بیا این 10دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست،خندید وفریاد زد))متشکرم بابا!))بعد دستش را زیر بالشش برد وچند اسکناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است،دوباره عصبانی شد وغرولند کنان گفت:((با اینکه خودت پول داشتی ،چرا باز هم پول خواستی ؟))
پسر کوچولو پاسخ داد:((برای اینکه پولم کافی نبود،ولی الان هست. حالا من 20دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم....))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:9  توسط تمنا | 
 

سلام

سلام بر کسی که شرمنده ی رویشم

 

ای که دستان پرمهرت، بر جهان سایه افکنده

ای که هر لحظه از گناهنمان غمگینی

ای که ما را تنها نمی گذاری

 

کجایییییییییییییییییی؟

 

مارا از برزخ زندگی ،ما را از گودال ترس ،ما را از ناآگاهی  نجات ده

 

ای مهدی        ای مولا انتظار

 

کی می توانم آمدنت را ببینم

کی می توانم رویت را ببینم 

 

مولایم کی می آیی

کی؟؟؟؟؟؟؟

کی؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

در انتظارت دقیقه ها را.... ثانیه ها را.... با نگاهم تلفیق می کنم

 

- تمنا-

 

یا ابا صالح

 

Uploaded Image

دوستای عزیزممممممممممممممممممم عیدتون مبارک باشهههههههههههههههههههههه

 

Uploaded Image

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط تمنا | 

 

Uploaded Image

 

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند .آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر،مرداز پسرش پرسید :(نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟)
پسر پاسخ داد :(عالی بود پدر!)
پدر پرسید :(آیا به زندگی آنها توجه کردی؟)
پسر پاسخ داد (بله پدر!)
وپدرپرسید :(چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟)
پسر کمی اندیشید وبعد به ارامی گفت:(فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم وانها چهارتا.ما در حیاط مان یک فواره داریم وآنهارودخانه ای دارند.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم وانها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ،اما باغ آنها بی انتهاست!)
با شنیدن حرفها ی پسر،زبان مرد بند آمد ه بود .پسر بچه اضافه کرد:(متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!)

 

برگرفته از هفده داستان کوتاه کوتاه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:17  توسط تمنا | 
 

زیباترین قلب

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را در ان شهر دارد .زیباترین قلب
جمعیت زیادی گرد آمد ند.قلب او کا ملا سالم بود و هیچ خدشه ای برآن وارد نشد ه بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مر د جوان .در کمال افتخار. با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پر داخت .نا گهان پیرمردی جلوی جمعیت امد و گفت :(اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .)
مرد جوان وبقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود .قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین انها شده بود.اما انها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بود ند. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیبا تری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد وبا خنده گفت :(تو حتما شوخی می کنی ...قلبت رو با قلب من مقایسه کن . قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است) پیرمرد گفت: (درست است،قلب تو سالم به نظرمی رسد،اما من هرگزقلبم را با قلب تو عوض نمی کنم . می دانی ،هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای ان تکه بخشیده شده قرار داده ام . اما چون این تکه هامثل هم نبوده اند ،گوشه های دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ،چرا که یاداور عشق میان دو انسان هستند .
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ،اما انها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین شیارهای عمیق هستند. گر چه درد آورند،اما یاداورعشقی هستند که داشته ام عشقی هستند که امیدوارم که انها هم روزی با زگردندواین   شیارهای عمیق را با تکه ای که من درانتظارش بوده ام پر کنند... حالا می بینی که زیبا یی واقعی چیست ؟)
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه ها یش سرازیر بود ،به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان وسالم خود،تکه ای بیرون آورد وبا دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مر د جوان به قلبش نگاه کرد . دیگر سالم نبود ،اما از همیشه زیباتر بود . عشق،از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

برگرفته از کتاب : هفده داستان کوتاه کوتاه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:55  توسط تمنا | 
 

سهراب سپهری

شاعر، نقاش
تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران.

اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.

سهراب سپهری پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان ( ۱۳۱۹ ) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان ( خرداد ۱۳۲۲ ) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران ( خرداد ۱۳۲۴ )، در آذز ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام « مرگ رنگ » انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان « زندگی خواب ها » منتشر کرد. آنگاه به تاسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی « سخن » به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:4  توسط تمنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به دوستای عزیزم
من تمنا هستم 19ساله از اهواز
امیدوارم از وبلاگم نهایت استفاده رو ببرید
در هر لحظه منتظر شما هستم .....

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
در اوج تنهایی (نینای گلم )
تپش سایه(نگار عزیزم)
ستون نگاه (مهتاب جونم)
ساده رنگ (ستاره مهربون)
شب یلدا(هستی خوبم)
بهبهان و طالع بینی
خیلی بدی
سوته دلان
شبزده
شب ،سکوت،کویر
آریایی عزیز
سپهر عزیز
زندونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

تمنا